تبليغاتX
یک عاشقانه آرام


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 

سرها در گریبان است 

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند 

که ره تاریک و لغزان است 

وگر دست محبت سوی کسی یازی 

 به کراه آورد دست از بغل بیرون 

 که سرما سخت سوزان است 

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 

 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت 

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای 

دمت گرم و سرت خوش باد 

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم 

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور 

 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور 

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم 

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم 

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 

 تگرگی نیست ، مرگی نیست 

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است 

من امشب آمدستم وام بگزارم

 حسابت را کنار جام بگذارم 

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست 

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است 

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است 

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان 

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین 

درختان اسکلتهای بلور آجین 

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه 

غبار آلوده مهر و ماه 

زمستان است


(مهدی اخوان ثالث)

نوشته شده توسط   در ساعت 5:40 | لینک  | 

باد بهارى وزيد، از طرف مرغزار
باز به گردون رسيد، ناله ى هر مرغ زار
سرو شد افراخته، كار چمن ساخته
نعره زنان فاخته، بر سر بيد و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست
سرو به رقص اندرست، بر طرف جويبار
شاخ كه با ميوه هاست، سنگ به پا مي خورد
بيد مگر فارغست، از ستم نابكار
شيوه ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين
سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار
خيز و غنيمت شمار، جنبش باد ربيع
ناله ى موزون مرغ، بوى خوش لاله زار
هر گل و برگى كه هست، ياد خدا مي كند
بلبل و قمرى چه خواند، ياد خداوندگار
برگ درختان سبز، پيش خداوند هوش
هر ورقى دفتريست، معرفت كردگار
وقت بهارست خيز، تا به تماشا رويم
تكيه بر ايام نيست، تا دگر آيد بهار
بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان
طوطى شكرفشان، نقل به مجلس بيار
بر طرف كوه و دشت، روز طوافست و گشت 
وقت بهاران گذشت، گفته ى سعدى بيار


(سعدى)


نوشته شده توسط   در ساعت 1:29 | لینک  | 


به کجا چنين شتابان ؟

گون از نسيم پرسيد 
دل من گرفته زينجا 
هوس سفر نداري 
ز غبار اين بيابان ؟
همه آرزويم اما 
چه کنم که بسته پايم 
به کجا چنين شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم 
سفرت به خير ! اما تو دوستي خدا را 
چو ازين کوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شکوفه ها به باران 
برسان سلام ما را

شفيعي کدکني (م.سرشک) 

نوشته شده توسط   در ساعت 21:53 | لینک  | 


خاموش شدیم و چیزی نگفتیم
مردم سکوت ما را عیب دانستند
سخن گفتیم لیگ گفتند:
بسیار سخن می گویید
باز خاموش شدیم و چیزی نگفتیم
گفتند: با سکوت می فریبند
سخن گفتیم و پنداشتند
ما نیرنگ داریم

 

(جبران خلیل جبران)
نوشته شده توسط   در ساعت 8:57 | لینک  | 

 دو صاحب دل نگه دارند مویی

همی دان, سرکش و آزرم جویی

و گر از هر دو جانب جاهلانند

اگر زنجیر باشد بگسلانند


(سعدی)


نوشته شده توسط   در ساعت 2:26 | لینک  | 

چون درگذرم به باده شویید مرا 

تلقین ز شراب ناب گویید مرا 

خواهید به روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده جویید مرا


(خیام)


نوشته شده توسط   در ساعت 2:12 | لینک  | 

 

عشق به شکل پرواز پرنده س
 عشق ،‌ خواب یه آهوی رمنده س
 من ، زائری تشنه ، زیر باران
عشق ،‌ چشمه آبی اما کشنده س
 من ، می میرم از این آب مسموم
 اما اونکه مرده از عشق ، تا قیامت ،‌ هر لحظه زنده س
 من ، می میرم از این آب مسموم
 مرگ عاشق عین بودن ،‌اوج پرواز یه پرنده س
 تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
 دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
 صدا کن اسممو از عمق شب از نقب دیوار
برای زنده بودن ، دلیل آخرینم باش
 منم من بذر فریاد ، خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من ، بیداری ام باش
عشق ،‌ گذشتن از مرز وجوده
مرگ ، آغاز راه قصه بوده
 من ،‌ راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده


(اردلان سرفراز)

نوشته شده توسط   در ساعت 5:51 | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط   در ساعت 6:18 | لینک  | 

 

نوشته شده توسط   در ساعت 12:36 | لینک  | 

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

 

شاعر: هاله

خواننده: حسن گلنراقی

نوشته شده توسط   در ساعت 8:25 | لینک  | 

مرگ من روزی فراخواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فراخواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها،دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

 

می خرند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرام که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از راه که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بر روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذهای و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من،با یاد من بیگانه ای

در برآئینه می ماند بجای

تار موی،نقش دستی ،شانه ای

 

می رهم از خویش می مانم ز خویش

هر چه بر جا می ماند ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقهای دور،پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها،هفته هاو ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط   در ساعت 6:46 | لینک  | 

 

 آه اگر آزادی سرودی می‌خواند

کوچک همچون گلوگاه پرنده‌يی

هيچ کجا

ديواری  فروريخته 

برجای نمی‌ماند.

 

احمد شاملو

 

نوشته شده توسط   در ساعت 11:53 | لینک  | 

               

                  

آه, اي مردي كه لب هاي مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ئي

هيچ در عمق دو چشم خامشم

راز اين ديوانگي را خوانده ئي

 

هيچ مي داني كه من در قلب خويش

نقشي از عشق تو پنهان داشتم

هيچ مي داني كز اين عشق نهان

آتشي سوزنده بر جان داشتم

 

گفته اند آن زن زني ديوانه است

كز لبانش بوسه آسان مي دهد

آري, اما بوسه از لب هاي تو

بر لبان مرده ام جان مي دهد

 

هرگزم در سر نباشد فكر نام

اين منم كاينسان ترا جويم بكام

خلوتي مي خواهم و آغوش تو

خلوتي مي خواهم و لب هاي جام

 

فرصتي تا بر تو دور از چشم غير

ساغري از باده هستي دهم

بستري مي خواهم از گل هاي سرخ

تا در آن يكشب ترا مستي دهم

 

آه, اي مردي كه لب هاي مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ئي

اين كتابي بي سرانجامست و تو

صفحه كوتاهي از آن خوانده ئي!

 

(فروغ فرخزاد)

نوشته شده توسط   در ساعت 11:52 | لینک  | 

اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 اهل کاشانم
 پیشه ام نقاشی است
 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
 خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
 اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 آب بی فلسفه می خوردم
 توت بی دانش می چیدم
 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
 یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
 من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
 چیزها دیدم در روی زمین
 کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 کاغذی دیدم از جنس بهار
 موزه ای دیدم دور از سبزه
 مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
 من قطاری دیدم روشنایی می برد
 من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 خاک از شیشه آن پیدا بود
کاکل پوپک
 خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
 خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می آید
و بلوغ خورشید
 و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
 پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
 مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
 شهر پیدا بود
 رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
 گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
 پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
 کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
 مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
 کلمه پیدا بود
 آب پیدا بود عکس اشیا در آب
 سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حیات
 شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
 دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تک جوان ازدیوار
 بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
 جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
 جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
 جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
 فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
 قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
 جغد در باغ معلق می خواند
 باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
 شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
 آب را دیدم خاک رادیدم
 نور و ظلمت را دیدم
 و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
 جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
 چک چک چلچله از سقف بهار
 و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق
 متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
 من صدای قدم خواهش را می شونم
 و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پاک حقیقت از دور
 من صدای وزش ماده را می شنوم
 و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
 و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
 پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
 من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
 روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
 روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
 مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
 مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
 مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
 تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
 من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
 من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
 سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
 زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
 من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
 گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
 و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
 و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
 و بیاریم سبد
 ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
 و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
 و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
 و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
 و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
 و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
 و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
 بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
 و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
 و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
 پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
 پشت سر خستگی تاریخ است
 پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
 تور در آب بیندازیم
 وبگیریم طراوت را از آب
 ریگی از روی زمین برداریم
 وزن بودن را احساس کنیم
 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 گاه زخمی که به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
 مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
 مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
 مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
 کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
 چیز بنویسد
 به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
 هیجان ها را پرواز دهیم
 روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

سهراب سپهری

کاشان | قریه چنار | تابستان ۱۳۴۳

نوشته شده توسط   در ساعت 11:14 | لینک  | 

ميان خورشيدهای هميشه

روزی که هر لب ترانه‌يی‌ست

تا کم‌ترين سرود بوسه باشد.

روزی که تو بيايی

برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يکسان شود.

 

‌احمد شاملو 

«‌افق روشن‌»

نوشته شده توسط   در ساعت 10:46 | لینک  | 

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیــــچ خلل

 زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 

خیام

نوشته شده توسط   در ساعت 5:41 | لینک  | 

 

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روز ها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا
که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار
راهی که باری در آن گام می گذارم 
 که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم 
 اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام 

 

مارگوت بیگل ( ترجمه احمد شاملو )

نوشته شده توسط   در ساعت 5:5 | لینک  | 

 

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان 
                                  باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
                               سر برنگرفته اند!

 

احمد شاملو

 


نوشته شده توسط   در ساعت 4:46 | لینک  | 

 

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشیدن بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

خیام

نوشته شده توسط   در ساعت 9:13 | لینک  | 

 

 

می نشینم کنارت ،می فشارم دستهایت را در دستانم ،

خیره می شوم به چشمانت ،تا بشنوی دوستت دارم ها را بارها و بارها از زبانم.

این احساس من است، این تنها فکر بی تردید من است.

این تمام آن چیزی است که در من نهفته است و تو تمامی تمامیت من هستی

تو در منی و من دارنده تو.

 

 م.ح

نوشته شده توسط   در ساعت 11:12 | لینک  | 

 

 هرگز از مرگ نهراسیده ام
 اگر چه دستانش
 از ابتذال شکننده تر بود
 هراس من باری
 همه از مردن در سر زمینیست
 که مزد گور کن
 از بهای آزادی آدمی
 افزون باشد
 سوختن، ساختن
 جستن، یافتن
 و آنگاه به اختیار برگذیدن
 و از خویشتن خویش
 بارو یی پی افکندن
 اگر مرگ را
 از این همه ارزشی
 افزون باشد
 حاشا ،حاشا
 که هرگز از مرگ
 هراسیده باشم

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط   در ساعت 10:20 | لینک  | 

 

درد تاریکیست درد خواستن

 رفتن بیهوده خود را کاستن

 سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 سینه آلودن به چرک کینه ها

 در نوازش ،نیش ماران یافتن

 زهر در لبخند یاران یافتن

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط   در ساعت 8:32 | لینک  | 

 

 تو از این دشت خشك تشنه روزی كوچ خواهی كرد و
 اشك من تو را بدرود خواهد گفت.
 نگاهت تلخ و افسرده است.
 دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست.
 غم این نا به سامانی همه توش و توانت را زتن برده ست!

 تو با خون و عرق،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
 تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان كن در افتادی.
 تو را كوچیدن از این خاك دل بركندن از جان است!
 تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

 تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
 تورا این خشكسالی های پی در پی
 تو را از نیمه ره برگشتن یاران
 تو را تزویر غم خواران
 ز پا افكند!
 تو را هنگامه ی شوم شغالان
 بانگ بی تعطیل زاغان
 در ستوه آورد.

 تو با پیشانی پاك نجیب خویش
 كه از آن سوی گندم زار
 طلوع با شكوهش خوش تر از صد تاج خورشید است
 تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
 تو با آن چهره ی افروخته از آتش غیرت
 که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

 تو با چشمان غم باری
 كه روزی چشمه ی جوشان شادی بود و
 اینك حسرت و افسوس بر آن
 سایه افكنده ست خواهی رفت.
 و اشك من تو را بدرود خواهد گفت!

 من این جا ریشه در خاكم.
 من این جا عاشق این خاك اگر آلوده یا پاكم.
 من این جا تا نفس باقی ست می مانم.
 من از این جا چه می خواهم،نمی دانم!
 امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
 من این جا باز در این دشت خشك تشنه می رانم.
 من این جا روزی آخر از دل این خاك با دست تهی
 گل بر می افشانم.
 من این جا روزی آخر از ستیغ كوه،چون خورشید
 سرود فتح می خوانم
 و
 می دانم
 تو روزی باز خواهی گشت!

فریدون مشیری

نوشته شده توسط   در ساعت 9:46 | لینک  | 

 

از این پنجره به بعد
من از دنیا می ترسم
تو می گویی تاریک می بینم
ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست

 

هیوا مسیح

نوشته شده توسط   در ساعت 22:36 | لینک  | 

 

 

«بهتر که چیزی ندانیم تا اینکه از همه چیز فقط نیمی را بدانیم! بهتر که به ذوق خویش دیوانه، تا به سلیقه دیگران عاقل باشیم.»

 

 

فریدریش نیچه

نوشته شده توسط   در ساعت 1:38 | لینک  | 

 

 

«زندگی عشق نیست، عشق‌ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند‌یافتن است. ترانه نیست، ترانه‌خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.»  

 

 

 اوشو

 

 

 

نوشته شده توسط   در ساعت 1:35 | لینک  | 

 

«بگذار تا گذشته و حال را در آغوش خاطره، تنگ بفشریم و آینده را در آغوش گرم اشتیاق.»

جبران خلیل جبران 

نوشته شده توسط   در ساعت 1:15 | لینک  | 

 

بوی عیدی …
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شهیار قنبری

نوشته شده توسط   در ساعت 1:49 | لینک  | 

آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و سرد نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند 

 آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
 از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
 با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
کنون زنی تنهاست
کنون زنی تنهاست.

فروغ فرخزاد

 

نوشته شده توسط   در ساعت 1:18 | لینک  | 

 


بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی بکام
باده رنگین نمی‌بينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نیست
جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛


ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

فریدون مشیری

 

نوشته شده توسط   در ساعت 3:8 | لینک  |